به چز خدا کی میدونه تو وجود هر کدوم از ماها چی میگذره؟! می گن حافظ لسان الغیب اینه:
هاتفی از گوشه میخانه دوش گفت ببخشند گنه می بنوش لطف الهی بکند کار خویش مژده رحمت برساند سروش لطف خدا بیشتر از جرم ماست نکتهی سربسته چه گویی خموش این خرد خام به میخانه بر تا می لعل آردش خون بجوش گرچه وصالش نه به کوشش دهند هر قدر ای دل که توانی بکوش گوش من و حلقهی گیسوی یار روی من و خاک در میفروش رندی حافظ گناهیست صعب با کرم پادشه عیب پوش داور دین شاه شجاع آنکه کرد روح قدس حلقهی امرش بگوش ای ملک العرش مرادش بده و ز خطر چشم بدش دار گوش
|